آروین...

یک تجربه!

121.این هفته چی می خونم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:32  توسط من  | 

120.بهار اومد با یه بغل جوونه عیدو اورد از تو کوچه تو خونه...

 

اینها زودتر از همـــــــــــــــــــه درمیان! خیلــــــی زودتر...

 و این یعنی موقع اش هست که با مامانمون بریم تو کار تخم مرغ رنگی و شیرینی های عید...

و کار که به اینجا میرسه یعنی:

دس دسی بهار میاد صدای کفش پاش میاد...

.

.

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــلام!

ما داریم میریم تجریش...

ماهی، سبزه، سنبل، سیر، سنجد، شور، شوق، عشق و لبخند...

یک سبزه...

با سه تا ماهی قرمز.

اسم کوچولو ترین اش میشه سامان (در وزن آروین)!!!...

.

 و بالاخره یک نصفه شبی با صدای توپ بیدار میشیم!

اون پهلو میشیم!

و دوباره می خوابیم!!!

اما صبح اش با یک بوی عجیب بیدار میشیم...

بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذ رنگی        بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ...

با اینا زمستونو سر می کنم        با اینا خستگیمو در می کنم

 و بله دیگه شروع میشه!

از این خونه به اون خونه. از اون خونه به این خونه. ما میریم، اونها میان، اونها میرن، ما میایم، همه با هم میریم، همه با هم میان.

اینقدر میریم و میایم که خودمون خسته میشیم!...

اما میشه یک جور دیگه هم گذروند! پس از فردا صبح همراه من باشید.

راستی سال نو مبارک.

تو سال جدید دلتون خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوش. خــــــوش ها!!!

 .

یَــــییییییی بخورش!!!

 

 به پارک ژوراسیک تهران خوش آمدید. هوا بس ناجوانمردانه سوز داره.

اما مهم نیست ما می تونیم...

دایناسورها خوبند. در جا تکان می خورند، پلک می زنند و گاهی هم یک صدایی از ته گلوشون در میاد.

تَهِ تَه ها!

حیف یک کم زیادی ترسناک نیستند. اونقدر که میشه باهاشون عکس انداخت...

 .

.

پلانتاریوم!!

آسمان را دوست دارید؟ خورشید چی؟ ماه چی؟ ستاره ها؟ سیاره ها؟

پس درست نیامدید! چون اینجا هیچکدوم را به طور واقعی نشان نمیدن!!

به جاش می توانید آسمان شب را در روز ببینید!!! آن هم در فیلم!

اما جالبه. خیلی بیشتر از آنچه فکرشو بکنید.

پس تا بقیه بلیط می خرند و صف را طی می کنند یک چرخی بزنید و چند تا سلفی بندازید...

واااااااااااااااااای خدای من،

دارم پرواز می کنم، ما تو آسمون هستیم، برید کنار، من دارم می اُفتم پایین، الان می خوریم به کوهها...

به جان مادرم دقیقا همین ها رو گفتم. اونقدر هیجانی، که فکر کردند من خُل شدم دور از جونم!!!!

تمام شد.

دست و پای پدر و مادر در حال لرزیدنه! اما خب مهم نیست. مهم اینه که به من خیلی خوش گذشت.

"بابا لطفا بازم بیایم اینجا!"

بابا:

مامان:

.

.

ســـــــلام ، صبح که شما خواب بودید ما آمدیم برج میلاد.

جشنواره،

اینجا همه جاش پر از جشنواره است.

برای بچه ها کاردستی و نمایش دارند، بچه ها می توانند نان بپزند و سفال بازی کنند.

نان محلی و آش و ساندویچ و سیب زمینی می فروشند.

هوای آفتابی و یک غرفه دومینو هم می تونه شادی محیط را تکمیل کنه.

اما خُب بستنی نمی فروشه. فقط ویترین هست و کاتالوگ میدهند. البته به سوالاتتون در مورد کارخانه دومینو هم جوابگو هستند!!!

من بستنی می خوام...

آهان! کالسکه فراموش نشه. مخصوصا 4 سال به بالا چون سنگین ترند.

البته به نظرات الهام جونی که مادرم را در نظرات پست کاشان مورد عنایت قرار دادند هم احترام می گذاریم!!!

الهام جان، وا الله به خدا بچه چهار ساله نمی تونه پا به پای بزرگ ترها پیاده راه بره. تو بغل و روی کول چرا!

.

.

داره باران میاد. کجا میشه رفت توی این باران؟؟!! معلومه توی طبیعت!...

پس میریم روی پل اش که همه طبیعت را دیده باشیم.

Wow عجب پــــُــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی...

 هوا باز ناجوانمردانه سرد است. کالسکه(!) و پتو فراموش نشه...

برای اختتامیه طبیعت را به کمک مربی با موتور برقی چرخ میزنیم!

یووووهووووو....

.

.

صبح بخیررر

باز هم خواب موندید!!

ما به موزه ماشین های قدیمی آمدیم...

اینجا چند تا نکته را باید رعایت کنیم.

به هیچ عنوان آنطرف زنجیرها نریم...

به ماشین ها نزدیک نشویم! حتی اگر اون ماشین لامبورگینی محبوب ما باشه...

به هیچ چیز دست نزنیم...

آفرین.

حالا که همه نکات را رعایت کردید جایزه میریم یک جای دیگه!!

.

.

 خُب، ما باز هم آمدیم آب و آتش تا ببینیم پل طبیعت در شب به چه صورت هست که برخوردیم به ایشون!...

اما پُل،

به صورت خاصی نیست. همون روز اش بهتره.

 .

.

و اما، شیر ایرانی...

هر چیزی ایرانی اش هم میتونه خوب باشه. باید امتحان کرد.

این یکی اما خیلی قابل تست کردن نیست. عصبانیه، نه، بیحاله، نه، افسرده است...

بخورش...

به فیلها پفک ندهید، چیپس ندهید، بیسکوییت ندهید،

آخه فیل تخمه چجوری بخوره...

.

.

هیچ پارکی را سر راه از دست ندید. خصوصا بعد از نهار پارک می چسبه...

.

.

و دریای تهران یا تهران در دریا.

اینبار هوا واقعا سرددددددددددددددد است...

 به مرغان ماهیخوار پفک ندهید، چیپس ندهید، بیسکوییت ندهید، خوشبختانه اینجا کسی تخمه نمیده!...

ای بابا بازم کالسکه!!...

.

میریم که داشته باشیم پارک پرواززززززززززز را...

.

.

و کم کم به آخرای داستان نزدیک می شویم.

سبزه مونو بر میداریم و آش به دست وارد طبیعت میشویم...

باغ و شکوفه و طبیعت و ...

سبزه و آش و گره و  یک عکس یادگاری با پشه کش...

.

.

و اینجا دیگه آخره آخرشه.

پروژه رها سازی ماهی قرمز هفت سین.

ســـامــــان خداحافظظظظظظ. سال دیگه میام همینجا دنبالت!...

و شما را با باقیمانده شیرینی ها و شکلات ها و آجیل ها به خدای بزرگ می سپارم.

سالتون پر برکت. تن تون سالم. دلتون شااااااااااااااااااااااااد شااااااااااااااااد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:55  توسط من  | 

119.بهـــــــــــــــــــــار...

 

آب زنید راه را هین که نگار میرسد        مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:8  توسط من  | 

118.این هفته چی می خونم!

 

.

از نظر ما "باشگاه سری فرانکلین برای این سن مناسب نبود" صلوات.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:22  توسط من  | 

117.کاشان...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:7  توسط من  | 

116.این هفته چی می خونم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 12:0  توسط من  | 

115.رنگ و وارنگ...

 

سلام...

لگو...

برای پدر مادرها لگو بخرید!

آنها می تونن باهاش خانه بسازند. عمریه که این کارو می کنند، پس تجربه اش را دارند. نگران نباشید!!!

بعد...

لگد و هیجان از شما!

خرابی و بهت و تعجب از اونها!...

قطار...

مهم نیست، شما از روی قطار رد میشید...

یا قطار از زیر شما!...

مهم اینه زندگیتون روی قطارهای رنگی رنگی سوار باشه...

و بالاخره برج میلاد!

ما فقط همین یک برج را داریم...

پس تا اون پا برجا است و شما می تونید باهاش پز بدید...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:55  توسط من  | 

114.این هفته چی می خونم!

 

.

.

.

پ ن : سی قصه سی شب مخصوص باباهای محترم هست! هر شب 3 قصه! با گریه 4 قصه!

پ ن : فرانکلین رو فقط مامان ها می خوانند!

پ ن : قصه های شب مورد پسند واقع نشد!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت 11:41  توسط من  | 

113.چهار سال بـــــــــعـــــــد...

 

باران بهانه ای است برای رنگین کمان!

.

تولدی باید تا که رنگین کمانی بر آید...

.

.

.

.

.

 .

.

.

.

.

.

.

.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ساعت 10:40  توسط من  | 

112.این هفته چی می خونم!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 10:40  توسط من  | 

111.سلام بر چهار سالگی...

 

یک کارت تولد مامان ساز دیگر

و

تولدی باید تا که رنگین کمانی بر آید...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم دی ۱۳۹۳ساعت 10:27  توسط من  | 

110.این هفته چی می خونم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 9:38  توسط من  | 

109.تا تولد...

 

نرم نرمک میرسد 17 دی!!...

.

.

.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 9:33  توسط من  | 

108.این هفته چی می خونم!

 

گاهی از هفته ها یادم میره بگویم چی می خونم!

اما دلیل نمیشه هفته آینده نیایم بگم چی می خونم!

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ساعت 10:56  توسط من  | 

107.خلاقیت ات تو حلقم!

 

مطمئنا این عکس را نگرفتیم برای اینکه پامونو نشان بدیم...

اما این یکی را انداختیم برای اینکه نشان بدیم داریم چه کاری انجام میدیم.

دارم یکی از سرگرم کننده ترین بازیهای بچه و دوست داشتنی ترین بازی های مادر را معرفی می کنم!...

شخصا میتوانید ماشین، خانه، چراغ راهنما، چرخ دستی، طرح های عجیب و البته برج میلاد را بسازید...

خلاقیت!

آخر خلاقیت همین جاست!!! اصلا از توی همین جعبه بیرون آمده، جای دیگه دنبالش نگردید. مهمه هااااا!

این بازی راست کار مادرهاست. چون می توانند کنارتون بنشینند و کار خودشان انجام بدهند. مثلا پیاز سالاد پوست بکنند! بعد هم یادشون بیفته پیاز چشم بچه ها را می سوزونه!

نکن مادر من! نکن...

ضمن اینکه مادرهایی که کل دوران تحصیلشون معافیت ورزشی داشتند(!) و از دنبال بازی خیلی زود خسته می شوند را آنی به ثبات می رسونه!!

تمام شد. تبریک میگم شما پولدار شدید. به همین سادگی توانستید بلندترین برج ایران، ششمین برج بلند مخابراتی جهان و نوزدهمین (شاید هم شانزدهمین) سازه بلند نامتکی جهان را بسازید!!

حالا اینکه سازه چیه و مخابرات روی برج چه کاری داره و متکی بالاخره موفق میشود یا نه به ما ربطی نداره.

شاد باشید که آینده به شما تعلق داره! پوففففففففففففف

نداشت هم مهم نیست!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۳ساعت 8:36  توسط من  | 

106.این هفته چی می خونم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۳ساعت 13:9  توسط من  | 

105.سلفی!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر ۱۳۹۳ساعت 12:55  توسط من  | 

104.بوخون!

 

کتاب دوست اگر باشید و نخواهید هر هفته تو شهر کتاب دست به جیب بشید، نتیجه اش میشه این...

معرفی می کنم: کوچک ترین عضو کتابخوان در اولین کتابخانه زندگی...

و از این پس پست هایی داریم با عنوان "این هفته چی می خونم" ...

بی خیال عکس، موضوع کاملا جدیه!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور ۱۳۹۳ساعت 14:59  توسط من  | 

103.سبد جادویی!

 

این، سبد:

ایشون صاحب سبد:

این ها محتویات سبد:

نی در رنگهای مختلف،کبریت، نخ دندان در طرحها و سایزهای مختلف!! اسپری و قطره در سایز کوچک که مهم نیست مال بینیه یا عینک یا چشم، تسبیح در طرحهای مختلف از اقصی نقاط خانه مردم، وسایل شخصی مثل برس و تب سنج و عینک آفتابی و گوش پاک کن و ساعت، قوطی خالی آدامس، چهار تا سنجد که با نخ به هم وصل شده اند!!!!، یک تکه چوب، باطری موبایل، کلید، یک نصفه نخود!!!...

 قوطی خالی اسمارتیز که به تنهایی خیلی ارزشمنده و چیزهایی داخلش هست که بعضا قابل تشخیص نیستند که چی هستند و از کجا اومدن!...

.

اما نکات قابل توجه اهالی خانه:

*وجود نخ دندان در خانه فقط تو این سبد منطقیه ولاغیر! یعنی شما مجبورید اجازه بگیرید نخ بردارید بعد بزارید سرجاش.

*در صورت اتمام کبریت آشپزخانه می توانید پوکه خالی را تحویل داده یک بسته کبریت از صاحب سبد تحویل بگیرید!!

تبصره: در صورت خوش خلق نبودن صاحب سبد فقط یک چوب کبریت تحویل میگیرید!

*تسبیح به هیچکس داده نمیشود. التماس نکنید.

*اقلام سبد زیاد میشن اما هرگز کم نمیشن!

.

لازم به ذکره که جزء به جزء اقلام سبد تو ذهن صاحب سبد ثبت شده. جرات دارید بی اجازه دست بزنید.

.

حالا اگر تونستید بین این سبد و صاحبش و اقلامش ربطی پیدا کنید بسم الله...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 9:44  توسط من  | 

102.و چهل ماهگی...

 

.

.

.

.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 10:0  توسط من  | 

101.من

 

در راستای این پست رسیدم به این مرحله:

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم خرداد ۱۳۹۳ساعت 10:45  توسط من  | 

100.کودکی...

 

غزاله...

صدرا...

صبا...

و یکتا...

.

.

اینها همونهایی هستند که وقتی بزرگ شدم صداشون میکنم:

همبازیهای دوران کودکی...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 9:25  توسط من  | 

99..ورزشکارااااااااان، دلـــــــــــــــــــاوران، نــــام آوران!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 9:8  توسط من  | 

98.در مزایای گردش...

 

باغ موزه ایرانی جایی است فقط و فقط برای:

از جوی پریدن...

لی لی کردن...

کوبیدن هر چیز قابل کوبش...

رفتن تو چمن ها...

دنبال گربه ها کردن...

و در نهایت عکس چپ و چوله یادگاری انداختن:

.

مدیونید اگر فکر کنید اینجا جایی است برای لذت بردن از طبیعت و طرح و نقش و رنگ!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 8:31  توسط من  | 

97.دختر دایی جان...


وقتی یک روزی خیلی ناگهانی یک نفر وارد زندگی شما میشه.

وقتی شما رو از تک نوه ای و زندگی شیرینه "همه چی واسه  منه" در میاره.

وقتی دیگه نمی تونید تنهایی روی پای پدر بزرگ و مادر بزرگ بنشینید و نمک بریزید!

و ...

بله همین خانم رو عرض می کنم: "یکتـــــــــــــــــــــــا"

.

اما خب شما کم نمیارید،

با کمی قیافه، باد توی غبغب، حس نوه ارشد و آویزون کردن یه چشمی به خودتون...

واقعیت رو قبول می کنید!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 13:0  توسط من  | 

96.مژده دهید باغ را بوی بهار می رســـــــد...


بوی عیدی... بوی توت...بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

.


و تمرکزی جهت شروع شیطنت در سال جدید با فوت کردن شمعها!!!....



+ نوشته شده در  جمعه یکم فروردین ۱۳۹۳ساعت 10:47  توسط من  | 

95.آب زنید راه را...


از کوکو و کیک و نیمرو!!

تا...

تخم مرغ و رنگ و رنگ و رنگ...

و

نرم نرمک میرسد اینک بهار...

خوش به حال روزگار...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۲ساعت 11:53  توسط من  | 

94.ســـــه سال بعد...



تپش قلب ات قشنگ ترین صدای زندگی

تولدت مبارک جان مادر...

.

.

.

به همین سادگی!

به همین خوشمزگی!


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۲ساعت 8:5  توسط من  | 

93.روز هزار و هشتادم!



بکشید، رنگ کنید، بچسبونید...

با یک امضای هنری...

و یک عکس یادگاری...


تبریک میگم.

حالا با فروش اثرتون توی یک مزایده میتونید پولدارترین کوچولویی بشید که فقط چند روز تا سه ساله شدنش باقی مونده!!!!

فقط چرا شلوارتو عوض نکردی؟؟ آخه با پیژامه؟؟


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ساعت 11:16  توسط من  | 

92.آسمانت آبی و تمام دلت از غصه ی دنیا خالی...






+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲ساعت 14:59  توسط من  | 

مطالب قدیمی‌تر