X
تبلیغات
آروین...

آروین...

یک تجربه!

82.آب زنید راه را...



نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد...



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 11:18  توسط من  | 

81.استاد دوست داریم... استاد دوست داریم....


از موسیقی غافل نشوید!

برای شروع حتما از کوک بودن ساز مطمئن باشید...

.

قیژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژز.

دو دور چرخوندن کفایت می کنه!

حالا از این طرف!!!!...

نُت مورد نظر را آماده کنید:

می-می-ر- می- ر-دو-سی-دو      ر-دو-ر-دو-می-ر-دو-سی-دو

فا-فا-می- فا-می-ر-دو-ر             سل-فا-می-فا-می-ر- می-ر-دو-می-ر

دقت داشته باشید طعم ساز به اندازه صداش مهمه!

در مرحله گاز گرفتن مراقب بندها باشید...

حالا لم داده و کمی خودمونی تر...


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 12:11  توسط من  | 

80.دو سال بـــــــــعـــــــد...


لطفا مراقب باشید...

.

.

.

لباس گرم پوشیدید؟؟...

بفرماییــــــــــــــــــــــــــد...

.

اصولا بهترین عکسها وقتی گرفته میشن که میهمانها تو راه باشند!...

.

.


و میزبان 2 سالــــــــــــــــــــــــــــــــــه...

که هر کس بتونه اونو بخندونه جایزه داره!...

و آغازی برای مستقل شدن:

"اصلا من کلاه نمی خوام!..."

و بالاخره: رضایتی جهت یک فوت ناقابل
.
.
.
.
تولد، تولد، تولدت مبــــــــــــــارک، مبارک، مبارک، تولدت مبــــــــــارک...



می رسیم به بهترین قسمت برنامه...



و البته یادگاری...



+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 15:20  توسط من  | 

79.تولــــــــــــدم(2)...


365 روز بعد از 365 روزی که پوست همه رو کندم...


با یک کارت تولد مامان ساز دیگر...


و یک اخطار کاملا دوستانه(!)...


قراره دومین شمع زندگیمو فوت کنم!...


لطفا این بار اخطار را کاملا جدی بگیرید!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1391ساعت 13:15  توسط من  | 

78.ببــــــــــــــــــــــــــــــــــار...


باز باران با ترانه...


با گوهر های فراوان...

می خورد بر بام خانه...


یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین...


+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1391ساعت 11:34  توسط من  | 

77.یـــــــــــــــــــــــــــدا...


سفیدی برف برای روحت

.


سرخی انار برای قلبت

.


شیرینی هندوانه برای عشقت

.


و بلندی یلدا برای زندگی قشنگت

آرزوی ماست...

یلدا مبارک...




+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1391ساعت 11:41  توسط من  | 

Guinness World Records.76...


ثبت رکورد بلندترین جمله در پایین 22 ماهگی

"بابی نشسته ماشین آقای پلیس درست!"

.



عنوان تصویر: مرغ یه پا داره!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 9:33  توسط من  | 

75.همه فرزندان من!...



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 12:6  توسط من  | 

74.پیکــــــآروین!


شما هم میتونید.

با کمی تلاش و تمرکز...


اول ماجین ایــمیــززز (ماژیک قرمز) را بردارید!

مادرها از ایــمیــززز خوششون میاد...


نه! آببببی رو بردارید. اول بابا رو بکشید.

به این صورت...

یک مقدار دیگه مامان...


ادامه میدیم با بهترین بهانه برای گریه،

شوشو(شکلات)...


کمی استراحت می کنیم...


خوب.

حالا عمی(عمه) رو می کشیم...


و به این ترتیب نقاشی یک خانواده رنگی و خط خطی رو به پایان میرسونیم...


دستانتون هم لازم نیست بشورید.

فقط ناخونهاتونو حتما بگیرید!!...


یک عکس هنری...


و :

تبریک میگم. شما الان یک هنرمند هستید.

می تونید در بقیه نقاط خانه هم آثارتون رو به نمایش بگذارید...


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 13:25  توسط من  | 

73.قایم باشک به سبک آروین!


دَ بی دو (ده بیست سی چهل)...

(و باز هم پا!)

(حالا خودم هم برم قایم بشم!!!...)

نه! نه! (اینجا بهتره...)

سو سو!سو سو...

نه! نه! نه!

منه! منه! (دوباره)

دَ بی دو (ده بیست سی چهل)...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1391ساعت 11:20  توسط من  | 

72.لغتنامه آروین (2)!


اُتو... اتوبوس

دیدَ...دَدَر

دوخ...دوغ

دَرغ...چرخ

ایز...تیز

بَ...برق

حم...حمام

عسک...عکس

سیر...شیر

بیج...برنج

نام...ناف!

بیجه...مورچه

بینجی...برنج

پُدی...پلیس

ابس...اسب

سبزززززززز...سبز

شبت...شربت

ننا...نعنا

سی...سیب

دای...چای

پیزینی...سیب زمینی

اینَمَ...این هم هست!

و هر چند دقیقه یکبار:

این چیه؟؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 12:17  توسط من  | 

71.شیـــــــــر 18 ماهه...


یک نوپای 18 ماهه که دیگر خودش تعیین میکند:

چه شیری باشد...

چه موقع شیر باشد...

چه مدت شیر بماند...

و البته دریغ از چند ثانیه نشستن برای ثبت لحظات شیری!!...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 12:37  توسط من  | 

70.ورزشکارااااااااان، دلـــــــــــــــــــاوران، نــــام آوران!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 9:49  توسط من  | 

69.تست هوش!



.

.

.

نترس!

شاتوت خوردم...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1391ساعت 11:50  توسط من  | 

68.از اون لحاظ!...


ایشون...


همونه...


حالا واسه ما شاخ شده!...


وسایل خونه را جابه جا می کنه...


کتابهای بزرگ تر از سن اش می خونه...


هر چی ادکلنه رو خودش خالی می کنه...


و در انتخابش هم دقت می کنه...


خودش خودشو وزن می کنه...


تغییر دکوراسیون میده...


بعد هم سمب و سوراخ های خونه را پیدا میکنه و قایم میشه!


البته پیش میاد مواردی هم که آقا باشه!

اما تو خواب...



+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1391ساعت 9:42  توسط من  | 

67.عکس نامه!


بسیار سفر باید...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.



+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 11:47  توسط من  | 

66.و بالاخره...

پایان شانزده ماهگی

و

.

.

.

.

خدای اطلسی ها با تو باشد
پناه بی کسی ها با تو باشد

تمام لحظه های خوب یک عمر

به جز دلواپسی ها با تو باشد
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1391ساعت 11:5  توسط من  | 

65.با تو سبزم، گل بهارم...


روز پدر مبارک

.

.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1391ساعت 9:31  توسط من  | 

64.آروین 4 دندون، افتاد تو قندون، انبر بیارید، درش بیارید...


این چه صداییه؟؟

انگار یه چیزی تو دهنمه!

آهــــــــــــــــــــــــــــــــان، دندون در آوردم!‍

حالا چکار کنیم؟؟

.

.

.

.

اول آش عمه پزو می ریزیم تو کاسه...

عکس دندونهامونو بهش می چسبونیم!!...

با یک پیام بهداشتی...

و یک بسته شکلات،

که خیلی برای دندون مفیده!!...

جینگول اش می کنیم،

(باز هم به روش شکلاتی)!!...

بعد هم یک ژست میگیریم،

که یعنی همه اینهارو من درست کردم...

و با یک کارت مامان ساز،

می فرستیم درب خونه فامیل،

اصلا هم به روی خودمون نمیاریم که این آش باید چهار ماه پیش پخته میشد!...

نـــــــــــــوش جــــــــــــــان...


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 11:7  توسط من  | 

63.تاتی نباتی...


هییییییییییی،

آخه چقدر دیگه باید تمرین کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:57  توسط من  | 

62.آقای مـُـهـــَـــنـــِــس!!!


اُه،

ببین چی پیدا کردم...

زردو میزنم به سفید،

سفیدو میزنم به سبز...

اِ، این زیر پای من چکار می کنه...

سبزو می زنم به قرمز،

نه زردو میزنم به قرمز، اینجوری قشنگترههههه!...

چه کار سنگینی.

پاهام خسته شد...

یک کم دقت کنم تمام میشه.

دیگه چیزی نمونده...

خُب. به نظرم عالییییی شد...

برم ببینم تصویرش چطوری شده...

ای بابا، باز که این گیر کرد.

چقدر پیچیده است این دنیای الکترونیک!...

اُه اُه صاحبش اومد...

بدو در بریم...


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 10:9  توسط من  | 

61.بخـــنـــــــــــــــــــــد...


من فدای تو

به جای همه گل ها تو بخند...

.

.

.

.

.

من؟؟

مامانِ سوسکه!


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 9:55  توسط من  | 

60.توصیه های یک کتابخوان حرفه ای!


اوقات فراغت خود را با کتاب پر کنید...

کتابهایتان را کامل مطالعه کنید، کلمه به کلمه،

هیچ نکته ای را از دست ندهید!!!!...

.

کتابهای جدید بخرید...

.

در حفظ و نگهداری آنها کوشا باشید...

.

با دقت و حوصله بخوانید ...


.
به دنبال هدف نویسنده از نوشتن کتاب باشید!!!...

.

شاید هدف در جایی همین نزدیکی باشد...

و در انتها:

اهل مطالعه باشید، کتاب بهترین دوست شماست!!!...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 11:2  توسط من  | 

59.Arvin's Calendar


Start new year with Arvin's calendar!!!

.


.

.

.


.

click here or here to download





+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 10:26  توسط من  | 

58.سیزده به دَدَررر...


سیزده روز بعد...

.

.

.

.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 13:55  توسط من  | 

57.حول حالنا الی احسن الحال...


بوی عیدی... بوی توت...بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

بوی باغچه... بوی حوض... عطر خوب نذری

.

.

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

.

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 10:30  توسط من  | 

56.آب زنید راه را...


نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 2:56  توسط من  | 

55.سه، دو، یک...حرکت!!

این چی میتونه باشه؟؟

از این زاویه چطور؟؟

نهههههههههههههه ببر که آبی نیست!!

خودم میگم...

.

.

.

.

سورپراییییییییییییییزززززززززززززز

من می تونم بایستم...

ببین چه فشاری را تحمل می کنم...

وای!!!! نزدیک بود بیفتم...

نترس! همه چیز تحت کنترله.

کلا کار سختیه. تمرین لازم داره. پس تا می تونید از انرژی دیگران استفاده کنید!

خجالت نکشید اونها خستگی ناپذیرند!!!!!!!!!!!!...

موسیقی پس زمینه هم کمک بزرگیه،

بگید براتون بلند بخونن: تاتی، نباتی، تاتی، نباتی...

عجله نکنید. شما قراره یک عمر راه برید. پس تا می تونید از اولین قدمهاتون لذت ببرید!

در نهایت هم یک جا ولو بشید و دستور بدید براتون یک دسر خوشمزه بیارن!

بله، شکلات گزینه خوبیه...

.

تحولات یکسالگی ادامه داره،

بزودی برمی گردم،

با یک سورپرایز دیگه!



+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 12:18  توسط من  | 

54.لغتنامه آروین (1)!


آبَه = آب

.

ب ب ب با با با با = بابا

.

م م ما ما ماما = مامان

.

دِ دِ دِ دِ دِ دِ دِ = دَدَ

.

نَ نَ نَ نَ نَ نَ به توان هزار! = نههههههههههههه

التماس نکن!

اُه اُه = آخر تعجب!

چتباعصعصثتدذبرتشسابتشسابدنتب = در دست ترجمه!

.

.

.

امضا

دهخآروین !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 12:26  توسط من  | 

53.فضول؟! نه! کنجکاو...


خُب، بزار ببینم اینجا چی داریم...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 13:46  توسط من  |