تبليغاتX
آروین...

آروین...

یک تجربه!

62.آقای مـُـهـــَـــنـــِــس!!!


اُه،

ببین چی پیدا کردم...

زردو میزنم به سفید،

سفیدو میزنم به سبز...

اِ، این زیر پای من چکار می کنه...

سبزو می زنم به قرمز،

نه زردو میزنم به قرمز، اینجوری قشنگترههههه!...

چه کار سنگینی.

پاهام خسته شد...

یک کم دقت کنم تمام میشه.

دیگه چیزی نمونده...

خُب. به نظرم عالییییی شد...

برم ببینم تصویرش چطوری شده...

ای بابا، باز که این گیر کرد.

چقدر پیچیده است این دنیای الکترونیک!...

اُه اُه صاحبش اومد...

بدو در بریم...



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 10:9  توسط من  | 

61.بخـــنـــــــــــــــــــــد...


من فدای تو

به جای همه گل ها تو بخند...

.

.

.

.

.

.

.

من؟؟

مامانِ سوسکه!


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 9:55  توسط من  | 

60.توصیه های یک کتابخوان حرفه ای!


اوقات فراغت خود را با کتاب پر کنید...

.

کتابهایتان را کامل مطالعه کنید، کلمه به کلمه،

هیچ نکته ای را از دست ندهید!!!!...

.

کتابهای جدید بخرید...

.

در حفظ و نگهداری آنها کوشا باشید...

.

با دقت و حوصله بخوانید ...

.
به دنبال هدف نویسنده از نوشتن کتاب باشید!!!...

.

شاید هدف در جایی همین نزدیکی باشد...

و در انتها:

اهل مطالعه باشید، کتاب بهترین دوست شماست!!!...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 11:2  توسط من  | 

59.Arvin's Calendar


Start new year with Arvin's calendar!!!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

click here or here to download


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 10:26  توسط من  | 

58.سیزده به دَدَررر...


سیزده روز بعد...

.

.

.

.


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 13:55  توسط من  | 

57.حول حالنا الی احسن الحال...


بوی عیدی... بوی توت...بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

.

بوی باغچه... بوی حوض... عطر خوب نذری

.

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

.

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

.

.

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 10:30  توسط من  | 

56.آب زنید راه را...


نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 2:56  توسط من  | 

55.سه، دو، یک...حرکت!!


این چی میتونه باشه؟؟


از این زاویه چطور؟؟

نهههههههههههههه ببر که آبی نیست!!

خودم میگم...

.

.

.

.

سورپراییییییییییییییزززززززززززززز

من می تونم بایستم...


ببین چه فشاری را تحمل می کنم...


وای!!!! نزدیک بود بیفتم...


نترس! همه چیز تحت کنترله.

کلا کار سختیه. تمرین لازم داره. پس تا می تونید از انرژی دیگران استفاده کنید!

خجالت نکشید اونها خستگی ناپذیرند!!!!!!!!!!!!...


موسیقی پس زمینه هم کمک بزرگیه،

بگید براتون بلند بخونن: تاتی، نباتی، تاتی، نباتی...


عجله نکنید. شما قراره یک عمر راه برید. پس تا می تونید از اولین قدمهاتون لذت ببرید!

در نهایت هم یک جا ولو بشید و دستور بدید براتون یک دسر خوشمزه بیارن!

بله، شکلات گزینه خوبیه...

.

تحولات یکسالگی ادامه داره،

بزودی برمی گردم،

با یک سورپرایز دیگه!


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 12:18  توسط من  | 

54.لغتنامه آروین!


آبَه = آب

.

ب ب ب با با با با = بابا

.

م م ما ما ماما = مامان

.

دِ دِ دِ دِ دِ دِ دِ = دَدَ

.

نَ نَ نَ نَ نَ نَ به توان هزار! = نههههههههههههه

التماس نکن!


اُه اُه = آخر تعجب!

چتباعصعصثتدذبرتشسابتشسابدنتب = در دست ترجمه!

.

.

.

امضا

آروین دهخداییان!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 12:26  توسط من  | 

53.فضول؟! نه! کنجکاو...


خُب، بزار ببینم اینجا چی داریم...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 13:46  توسط من  | 

52.شیر یکساله!


حتما دیگه تا حالا متوجه شدید که من یکساله شدم!

کمی درد داشت البته!

اون هم از بابت...

بلهههههههههههههه!

من دوباره شیر شدم. اون هم از نوع چرب و چیلی اش!!...

بزن دست قشنگروووووووووووو.

به همین مناسبت میریم که داشته باشیم:

بـــِِل بـــِِل بـــِِل بـــِِل بـــِِل بـــِِل بـــِِل بـــِِل...

و با دور تندتر:

بـــِِلبـــِِلبـــِِلبـــِِلبـــِِلبـــِِلبـــِِلبـــِِل...

این از هنرهای جدیدمه!

البته نصف شبها سرعتم بالا تر هم میره.

شرمندم نکنید! تازه این که چیزی نیست...

بزودی با تحولات زندگی در یک سالگی، بر می گردم!

.

ای بابا، کی اینو چسبونده اینجا...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 13:9  توسط من  | 

51.یـــــک ســــــال بـــــعــــد...


جمعه،

 هفدهم دیماه یکهزار و سیصد هشتاد و نه،

ساعت : 22.30


و

یکسال بعد...

.

.

.

جمعه،

شب هفدهم دیماه یکهزار و سیصد و نود،

ساعت : 17

.

.

بفرمایید بالا...

.

.

.

ٌٌWellcome To The King Be Party

خوش آمدید...

.

.



.


.


وییییییییییییییییییییییززززززز....

.

.

.

.

فوت کنم؟؟...

کمی نازززز...

و

دستتتتتت... دستتتتت...

مبارکههههههههههههههههههه...

.

حالا بفرمایید شام!!!...

.

.


ای بابا چرا زحمت کشیدید؟؟!!...

.

.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 12:54  توسط من  | 

50.تولــــــــــــدم...


یک کارت تولد مامان ساز...


با یک گزارش تصویری یازده ماهه...


یعنی...


بلــــــــــــه دیگـــــــــــــــــه یک ساله شدم!

و...


راستی مراقب نیش زنبورها باشید!!!...

.

.

.


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 11:29  توسط من  | 

49.اولین یلدا...

.

دانه های انار...

یک هندوانه کمی شیرین!...

آب و شــمـــع و حـــــــــافظ...

و یک هندوانه خیلی شیرین...

یعنی...

بلندترین شب سال...

یعنی...

یـــــــــلــــــــدا

هندوانه روياهايت شيرين...

انار موفقيتهايت پر دانه...

پسته خاطراتت خندان...

قصه زندگيت خوش...

و

عمرت چون يلدا بلند باد...




+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 10:19  توسط من  | 

48.توپولوام توپولو!


چشم و ابروم سیاهه


مامان خوبی دارم

میبافه دونه دونه

می پوشم خوشگل میشم

مثل دسته گل میشم



+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 11:16  توسط من  | 

47.یک ده ماهه!!!...


آدم وقتی زیر یک متر باشه، مثلا نزدیک هفتاد و دو سانت! 

کمی بیشتر از هشت کیلو و پانصدددد گرم!!

وقتی سنش به اندازه تعداد انگشتان دو دستش باشه!

یعنی که بلههههههههههه دیگهههههه...

ده ماهه شده!

آقا شده!

و میتونه همه قدرتشو جمع کنه برای...

ددددسسسسسستتتتت... 

ددددسسسسسسسسسستتتتتت...

.

و این یعنی چیزی نمونده تا اثر انگشتشو تو اولین کیک تولدش ثبت کنه!!


+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 13:46  توسط من  | 

46.توی ده شلمرود!!!


حسنی نگو بلا بگو... مــــــــــوی بـــــــــــــلنـــــــــد...

و روزی که تصمیم گرفتم دیگر حسنی نباشم!

.

آروین نگو یه دسته گل، ترو تمیزو تپل مپل...


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 13:38  توسط من  | 

45.و باز هم ... پا!


نقش پا در بیان احساسات!!!

.

.

.

هیجان...

.

ترس...

.

رضایت...

.

انتظار...

.

تردید...

.

تعجب...

.

خنده زورکی...

.

خنده واقعی...


.

و بالاخره... آراممممممم...


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 13:33  توسط من  | 

44.نه ماه بعد...


یک

دو

سـه

چـهــار

پــــنــــج

شــــــــــــــــش

هــــــــــــــفـــــــــــت

هــــــــــــشـــــــــــــــــــت...

.

.

.

خُب آره دیگههههههههههههههههههه

نُه ماهه شدم!

.

و در پایان نُه ماهگی هشت کیلو و صد با قد هفتاد سانت و دور سر چهل و پنج سانت هستم!


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 11:18  توسط من  | 

43.ای بابا!...


بلهههههههههههههههه؟؟

کی منو صدا کرد؟؟...

نگیر آقا!

نگییییییییر...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 12:26  توسط من  | 

42.ای دوست...


آروین

و

دوســـــــــتــــان!

.

.

.

بر اساس داستانی از یوگی و !!!!

نه!

همون آروین و دوستان!



+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 11:42  توسط من  | 

41.بشینم آیا؟؟


در آستانه نُه ماهگی و ...

بلهههههههه دیگههههههههههه...

می شینم!

به تنهایی، بدون حتی یک بالش یا کوسن،

روی مبل یا روی زمین...

گاهی جلوی تلوزیون...

واااااای!

نزدیک بود بیفتم. اما خُب نترس همه چیز تحت کنترله...


.

خدا رو شکر از این مرحله هم سر بلند بیرون اومدم! حالا باید از فردا تمرین کنم چهار دست و پا برم!

ههههههههههییییییییییییییییییی زندگی سخته! اما من مرد عملم و خستگی ناپذیر!

منتظر حرکت بعدی ام باش!

راستی یادت نره:

بزن دست قشنگروووووووووووووووووووو




+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 11:35  توسط من  | 

40.و باز هم...!


مقوله ای به نامِ...


بله، پا!

خوشمزه است...

سرگرم کننده است...

گاهی هم عجیبه...


همیشه در دسترسه.

حتی نیمه شبها!...

و از روی سایزش قابل ردگیری!...

خلاصه که من این روزها با پاهام سرگرم هستم!

راستی بفرمایید پا!!!!!!!...


+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 0:0  توسط من  | 

39.؟؟؟


وقتی آدم بزرگ ها خیلی بزرگ می شوند!!...

و من متعجب...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 11:49  توسط من  | 

38.من.

هر کس یک الگویی دارد!

از نظر اندازه منظورمه!

و این زرافه هم شده الگوی مقیاس من...


اولش که خیلی کوچولو بودم اینقدر بود...


یعنی من اونقدر بودم!

.

بعد که یک کم بزرگتر شدم اینقدر شد...


یعنی من شدم!

.

بعد ها رسیدیم به اینجا...


نه!

رسیدم!

.

یک کم بعد تر ترش اینقدر شدم...


الان هم دقیقا در این مرحله ایم...

به نظرم دیگه داره کم کم سوسک میشه!

.

.

و البته این گزارش ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 11:12  توسط من  | 

37.یک هشت ماهه...

و

من

هشت ماهه شدم!

مستحضر باشید:

من در پایان هشت ماهگی هفت کیلو و هشتصد با قد شصت و نه سانت و دور سر 44 سانت هستم!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 11:50  توسط من  | 

36.من.

اینجا انبار منه!...

فقط پوشک ذخیره می کنم. فقط هم پمپرز.

محتکر نیستم که!

اینجوری نگام نکن!!!...


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 21:59  توسط من  | 

35.خدا قوت!

 

اگه گفتی من دارم چه کار می کنم؟؟؟!!!

.

مهمون سر زده اومده من شوکه شدم؟...

دارم مسابقه فوتبال می بینم؟...

دارم با مهمونها خوش و بش می کنم؟...

در حال انجام کار خاصی(!) هستم؟...

یه صحنه خطرناک دیدم؟...

دارم تاب بازی می کنم؟...

خوابم میاد ولی به احترام دیگران نشستم؟...

مهمون ها رفتن، من از خستگی لم دادم؟...

؟

؟

؟

نه نه نه!

همه رو اشتباه گفتی.

من دارم تمرین نشستن می کنم...

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 1:9  توسط من  | 

34.اولین نظریه!


من فکر می کنم...

پس هستم.

 (آروین)

نه!!

(دکارت)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 1:8  توسط من  | 

33.یک هفت ماهه...

 

و

من

هفت ماهه شدم...

به استحضار می رسونم من در پایان هفت ماهگی هفت کیلو و پانصد گرم با قد ۶۸ سانت و دور سر ۴۳سانت هستم!

آقا شدم نه؟؟؟

پس بزن دست قشنگه رو...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 1:41  توسط من  |